تبليغاتX
<> دامپزشکی،به زبان آدمیزاد
منزل ما اندرون منزل بنشسته بود و مدام از نبودن رزق و روزی درون منزل مینالید و ما نیز گوشه ای دنج تکیه بر متکا کرده و با ریش خود بازی می کردیم و به یاد می آوردیم آخرین باری که موز خوردیم کی بود؟!!

در همین وانفسای غر زدن های ایشان؛ شخصی سراسیمه بر در منزل ( خانه رو گویم ) می کوفت!!!

زیر لب فحشی بر تمامی خروس های بی محل دادیم که حتی نمی گذارند خاطرات موزی خود را شیرموز کرده و بر معده خیال بریزیم!

در را گشودم که دیدم دخترکی نوپا با جوجه ای در دست گریه می کند که آی طبیب به دادم برس ، به فریادم برس ، پاره تنم دارد از دنیا می رود...

جوجه ای دیدم با چشمانی بسته و حالی نذار... گفتمش بانو؛ جوجه را از کجا ستانده ای ؟ بگفتا از کریم دست فروش سر محل!

ای خدا لعنتت کند کریم که هرچه تورا گویم این جوجه های نحیف را همچو اسباب بازی به طفلان نفروش به گوش کرت نمی رود!

عزم درمان جوجه را داشتم و فی الفور خواستم دارویی به داخل آب یا غذایش بدهم بلکه جانی تازه گیرد....دخترک را گفتم از برای غذا به او چه می دهی؟ آب چه ؟ آب می خورد؟

دخترک هق هق کنان گفت، غذایش برنج زعفرانی باشد و آب هم که نباید به جوجه بدهم!!!

آنچه در مورد آب گفت آنقدر برایم عجیب بود که فراموش کردم یکی پس سرش بزنم و بگویم آخر برنج مگر برای جوجه غذا می شود؟!!

" آخر ملک جان ، مرا یک اخوی باشد که در علم و کیاست بهتر از شما نباشد کمتر هم نیست، او مرا نهی کرده که به جوجه آب دهم و گفته است جوجه ها تا ده روزگی آب نمی خورند! "

اگر بدانید چقدر سخت بود تحمل اینکه پیش چشمان دخترک فحشی نثار اخوی دانشمندش نکنم!

همچنان که با خود کلنجار می رفتم بر سر میزان غلظت فحش ، جوجه در دستانش تلف شد! و من هم لال شدم دگر......

 

پی نوشت:

دو روز پیش یه موردی شبیه به همین خاطره ملک الهیچ داشتم، تو رو خدا قبل از اینکه حیوونی رو وارد خونه بکنید قبلش در مورد نگهداریش دو کلمه مطالعه کنید.... اسباب بازی نیستا....به خدا جون داره!

آرشیو خاطرات ملک الهیچ

آخرین بروزرسانی :  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:2 نویسنده: رضا|
دارم با خودم حرف می زنم شما راحت باش...

نه اصلا" با شما نیستم که تا دیدی این یه گربه خیابونیه و بوی بسیار بدی هم داره ، گفتی این زنده نمی مونه و من کاری براش نمی کنم...

به خودم دارم میگما....اصلا" با شما نیستم که گفتی دیگه ساعت ده شب شده و من رفتم  خونه...دکترجان من اصلا" نمی دونم خونه شما دیوار به دیوار کلینیک شماست!!!

کی؟ با شما؟ نه بابا....دارم به خودم میگم..... من بودم که یه بنده خدایی زنگ زد به من گفت این گربه به کمک احتیاج داره، دستم به دامنت، روده هاش ریخته بیرون، داره می میره.....و باز هم من بودم که گفتم الان که دیروقته!!! البته کاری هم نمیشه کرد، حالا بیارش برات یوتانایز ( کشتن حیوان بدون درد ) کنم!

طرف صحبتم شمایی نیستی که قیافه گربه ست که تعیین می کنه درمانش بکنی یا نه....دارم به خودم میگم!

من اصلا" با شمایی نیستم که مدرک دکترای دامپزشکی داری، میگی با انجمن حمایت از حیوانات هم همکاری می کنی....دارم به خودم میگم که منظورت کدوم حیواناته؟ اونایی که خیلی شیک و تمیزن؟ اونایی که فقط میان واکسن بزنن و غذا بخرن و کلی پول بهت بدن؟

به شما نمی گم که روز جهانی دامپزشکی رسیده... برای شما باید روز جهانی یوتانایز برگزار بشه....من دارم به خودم میگم!

ولی اینو دیگه به شماها میگم که بدونید، اون گربه بیچاره که مثل توپ این طرف و اون طرف فرستادینش و فقط هم گفتین که زنده نمی مونه و بیار راحتش کنیم، الان صحیح و سالم توی بغل من نشسته، هر روز داره حالش بهتر میشه.... انقدر بوی کثیفی و عفونت میده که می دونم حتی بهش دست هم نمی زدین، توی بغلم نشسته و داره به حال شما تاسف می خوره...

دیشب بهش قول دادم اگه فردا صبح حالش بهتر بشه و به شرایط عادی برگرده یه بوس خوشگل به لپ های کثیفش بدم.....و امروز از همیشه بهتر بود....

برام عجیبه که دکترهای این شهر به فکر این حیوون بی نوا نبودن اما چندتا جوون کار و زندگی خودشونو رها کردن تا هرطوری شده به دادش برسن....از همه تون تشکر می کنم و ببخشید که اسمی از شما نمی برم....

اما میخوام از یه دکتر تشکر کنم، دکتر رفیق عزیز که به من ثابت کرد با بقیه فرق داره، دستتو می بوسم دکترجان.... روزجهانی دامپزشکی رو به شما تبریک میگم!

قبلا" نوشت:

زهر شیرین

اگه من سه هزار میلیارد داشتم...

امسال سال توست...

دکترهای گاو و مسئولین خواب...

 

آخرین بروزرسانی :  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:19 نویسنده: رضا|
استفاده از مطالب وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز می باشد©

ویرایش قالب : سایت علمی آموزشی عصر علم