در همین وانفسای غر زدن های ایشان؛ شخصی سراسیمه بر در منزل ( خانه رو گویم ) می کوفت!!!
زیر لب فحشی بر تمامی خروس های بی محل دادیم که حتی نمی گذارند خاطرات موزی خود را شیرموز کرده و بر معده خیال بریزیم!
در را گشودم که دیدم دخترکی نوپا با جوجه ای در دست گریه می کند که آی طبیب به دادم برس ، به فریادم برس ، پاره تنم دارد از دنیا می رود...
جوجه ای دیدم با چشمانی بسته و حالی نذار... گفتمش بانو؛ جوجه را از کجا ستانده ای ؟ بگفتا از کریم دست فروش سر محل!
ای خدا لعنتت کند کریم که هرچه تورا گویم این جوجه های نحیف را همچو اسباب بازی به طفلان نفروش به گوش کرت نمی رود!
عزم درمان جوجه را داشتم و فی الفور خواستم دارویی به داخل آب یا غذایش بدهم بلکه جانی تازه گیرد....دخترک را گفتم از برای غذا به او چه می دهی؟ آب چه ؟ آب می خورد؟
دخترک هق هق کنان گفت، غذایش برنج زعفرانی باشد و آب هم که نباید به جوجه بدهم!!!
آنچه در مورد آب گفت آنقدر برایم عجیب بود که فراموش کردم یکی پس سرش بزنم و بگویم آخر برنج مگر برای جوجه غذا می شود؟!!
" آخر ملک جان ، مرا یک اخوی باشد که در علم و کیاست بهتر از شما نباشد کمتر هم نیست، او مرا نهی کرده که به جوجه آب دهم و گفته است جوجه ها تا ده روزگی آب نمی خورند! "
اگر بدانید چقدر سخت بود تحمل اینکه پیش چشمان دخترک فحشی نثار اخوی دانشمندش نکنم!
همچنان که با خود کلنجار می رفتم بر سر میزان غلظت فحش ، جوجه در دستانش تلف شد! و من هم لال شدم دگر......

پی نوشت:
دو روز پیش یه موردی شبیه به همین خاطره ملک الهیچ داشتم، تو رو خدا قبل از اینکه حیوونی رو وارد خونه بکنید قبلش در مورد نگهداریش دو کلمه مطالعه کنید.... اسباب بازی نیستا....به خدا جون داره!

رضا|